شیشه و سنگ
سنگ چنین گفت به شیشه تو چرا بی رنگی
منو تو جنس همیم پس چرا بی سنگی
شیشه با صد عشوه گفت بر سنگ سیاه
منو تو جنس همیم تو کجا و من کجا
من به خود می بالم که چنین صاف و زلال
هم دم پیمانه ام با دو صد شعر و خیال
هر کجا سنگ نبود شیشه با آسوده خیال
می نشیند بی غم بر لب یار خمار
پس کجا شکل همیم ای سنگ دل ، بی یار
سنگ بر خود گرفت سخت شد خواب و خیال
با خدا گفت که ای یا رب ای حسن جمال
پس چرا عاقبت کار چنین باید شد
شیشه از جنس من است پس چرا با من نیست
کنج عزلت بر گرفت تا شدش سنگی ناب
شدش الماسی خوب تا ز هر شیشه جدا
حال باید دانست تو اگر ناب شدی
فلسفه سختیهاست می توانی زین ره
شیشه ناز شوی یا که الماسی ناب در دل سختیها
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 8:29 توسط فرهاد
|