سیب حوا
نمی دانم که آن روز حضرت حوا
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:32 توسط فرهاد
|
نمی دانم که آن روز حضرت حوا
کسی دائم برای مرهم قلبش به دنبال خدا می گشت
به دنبال کدامین نکته و افسانه میگردیم
تو رفتی و صدایم پا به پایت با تو آمد
هزاران بار توبه ام بشکسته ام من
در میان دل یک دیو سیاه
صدای پنجه خورشید به فصل زمستان است
من دلم میگیرد از سکوت باران
دوباره صدای باد آمد و بیقرار شدم
مرا بشکن ز این تن ، چون حصاری بر من است
من گرفتار سکوتم
در درونم موجی از خاموشی نهفته
نامه ای خواهم نوشت ، بر سر یاس سپید
بر سر ابر سفید ، بر سر ماه و امید
دوست دارم هم ره شهر اقاقیها شوم
دوست دارم در رهم هم پا با دریا روم
آسمان چشم تو نم بار تر از باران است
صافی و زلال آن زیبا ترین پندار است
ای جان و تن ایران من
دور از تو باد ویران شدن
تو مرا نیاز کن
و مرا صدا کن
قاب خالی از عکس
عکسهای سوخته