کوه یخ
قصه ای آغاز است
غصه درد دلم است
قصه ای آغاز است
غصه درد دلم است
ستاره های هر شبم
به من نظاره میکنند
به دریایی گرفتارم
که موجش عالمی دارد
من در ختی خشک و پیرم
که تنم غرقه ضخم است
دوباره چشم من بارانی و تر است
دو باره این دلم غرق ماتم است
یادم آمد یک روز
در درون جنگل
خانه ای دارم من ، بر بلندای ره بی انتها
که درآن خانه من
چه دردی است که انسان حرف انسان را نمی فهمد
هوا سرد است و غمگین است
هوا تاریک و منفور است
دست گرم خورشید
تیغه آتش هور
دیری است که در وادی ما
سخن از مهر و محبت مرده
چراغ خانه روشن کن
که خود خورشید آن هستی
به یاد داری که آن روز در اوج بودم
میان چشم یاران چون موج بودم
بهار اومد پرستو نغمه سرداد
به هرسو شعر هستی رو به سرداد
گل به شبنم خندید شبنمش عاشق شد
بی خبر از کارش که چرا غافل شد
سفری در راه است
سفری تا ته دور
تو به دریا دیده ای
در مسیر زندگی
اندک اندک با خودت روراست باش
صورتک از چهره بردار آزاد باش
میان سایه های وجودم
خسته و پریشانم
دوست دارم تکه چوبی باشم
در درون برکه
سنگ چنین گفت به شیشه تو چرا بی رنگی
کوچه باغی دارم که در آن خاطره ام می پیچد
من دلم میخواهد با تو باشم ، اما چه تفاوت دارد
شاید آن روز که سهراب نوشت
آب را گل نکنید
جنگل ویران
تقدیم به زهرا جان که بی دریغ در حفظ محیط زیست کوشا ست
خانه
خانه ای خواهم ساخت بر سر تپه ای دور
بر سر راه سفر سفری تا ته دور
خانه ای خواهم ساخت برسر برگ و چمن
دور تا دور پر گل گل سرخ میخک و یاس
در درون خانه نیمکتی خواهم ساخت
نیمکت تنهایی نیمکت همیاری
نیمکت تنهایی در درون خانه
با صدا روزی گفت پس کو صاحب خانه
من و تنهایی خود مینشینیم لب آب
با صبا میگویم صبر کن ای می ناب
رفت شبهای زیاد آمد آن صبح قشنگ
صاحب خانه من آمد از راه به چنگ
بر سر راه سفر گل می افشانم
گل مریم گل یاس عطر نر گس با شتاب
در درون خانه عشق نقش میبندد
همه جا پر ز سرور همه جایش پر نور
خانه ما پر شد لبریز از عشق و نیاز
پر ز نور پر زگلاب لبریز از می ، می ناب
تا کنون این خانه پر ز عشق است و سرور
ای کاش در راه دراز خانه باشد ، می و یار
با درود بر تمام دوستان من فرهاد هستم و خوش وقتم که این وبلاک را ره اندازی نمودم تا دل نوشته های من در آنجا به رسم یادگار باقی بماند از تمامی دوستان که در این مورد مرا یاری دهند سپاسگذار خواهم بود