شمع عشق
مثل شمعی که پروانه عاشق به گردش بودی
شعله خود بیفروختی ، پر و بالم سوختی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 8:0 توسط فرهاد
|
مثل شمعی که پروانه عاشق به گردش بودی
شعله خود بیفروختی ، پر و بالم سوختی
با درود آغاز کردم پیشه ام
پیشه ام تیشه زدن بر ریشه ام
سرگذشت غم عشقت بگفتم با شمع
آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد
صدای رازقی در گوشم آید
چکاوکهای عاشق بی پناهند
تمامی سیاه شب به زیر پوست این شهر
غروب را به عشق تو طلاع میکند دلم
تمام راحتی در جانم این است
توقع دیگر از مردم ندارم
ای که تمام بودنم
از نظر و نگاه توست
سرزمینی دارم
که در آنجا همه کس تنها یست
پشت یک درب بلند
داخل باغ سپید