پشت در
بسی کوفتم در نیامد صدا
کنم خانه و صاحبش را رها
زبس پشت در خرد و کوچک شدم
نبینی دگر صورتم را نگاه
بسی کوفتم در نیامد صدا
کنم خانه و صاحبش را رها
زبس پشت در خرد و کوچک شدم
نبینی دگر صورتم را نگاه
برو ای صوفی دانا برو از منع قافل شو
که تا لب بر می صافی نگویی همچنین کافی
تبسم بر لبم وقت سحر شد
هوا بر روی من رنگ دگر شد
دود است نمی بینی از قلب نحیف من
آتش زده ای جانا بر جان شریف من
به یک جای شنیدم من ز پیری
که چون گوشش دهی پندی بگیری
سخت است در اوقاتی با یاد تو سر کردن
آخر چه شود روز عکس تو به بر کردن
ای صبا بوی خوش یار بیار
تن غم دیده بیمار به دلدار بیار
ساقی بریز یک باده ای
زان ساغرت پیمانه ای
ای صاحب رویای من
خوش آمدی بر جان من
چون برگ خزان بر ره این باغ نشستیم
برخود نگریستیم و وز عشق خجستیم
بی عشق چه میجویی
این دهر سلیمان را
صد افسوس است که یاران را خبر نیست
دلی چون آسمان را هیچ اثر نیست
گریه های دیده ام تعبیر چیست
ناله های سینه ام تقصیر کیست
مرا مرغی بدان جانا
که پر بر زیر باران است
نامه ات را خواندم
ودلم خط خط شد
زاشک دیده ام چون خون فشاند
ز بهر دیدن دوست فریاد فریاد
در خواب یکی خردمند به گوشم میگفت
این عمر گران را تو در خوابی مفت
سخنم از سر عشق است و تو بدت می آید
سخن از مهر و محبت که شود جان به لبت می آید
تو میگویی که در شهرت سخن از عشق ممنوع است
سخن از عاطفه مرده سخن با دوست ممنوع است
بیا چون بلبلی در باغ دل باش
بیا چون طوطی زیبا سخن در کام دل باش
غرورم را میان تل خاکستر رها کردی
نمی دانی تو با قلبم چه ها کردی
بد به حال آن کسانی که بی عشق باختند
در میان زندگی آتش برایم ساختند
نگاه کن در آینه سپید گشته زلف من
غبار راه عاشقی نشسته بر صدای من
روزگار از من مطاعی کاملا" سر سخت ساخت
تکه آهن بوده ام حداد تیری سخت ساخت
پرده اسرار اگر پاره شود
رازها میان بندگان ضایع شود
چون ندای بلبلی از کوی برزن ها برفت
یادگار خوب و نیکی بود که از دنیا برفت
قصه های زندگی قصه ای پر درد بود
روزهای بی دل تو روزهای چون مرگ بود
ای کاشک که با تیشه فرهادی خود
این کوه بلند غصه را بردارم
ای که آن حلقه زلفت نشست در یادم
من همان بنده عشقم که تو دادی جانم