نی چوپان
چون ندای بلبلی از کوی برزن ها برفت
یادگار خوب و نیکی بود که از دنیا برفت
رادمردی وفتوت قصه دیرینه شد
عاقبت فرهاد سرنوشتش کیه شد
چون نی چوپان عاشق دست نا اهلان رسید
آن نی نالان ، هیزم کرسی یک بیچاره شد
آن شبان را جای گوسفندان به مصلخ میبرند
جان و مال چوپان را خوب مقدس میبرند
هرچه من گشتم در این وادی ندیدم هیچ خوب
هر چه دیدم دشمنی بود که خلق بر هم میبرند
زارعی دیدم که جای تخم گندم بذر آتش را بکاشت
در میان کشت خود یک دانه گندم هم نداشت
گفتمش زارع چرا اینگونه آتش میزنی
وز چه حال است که آتش بحر روزی میزنی
گفت خوشه چینی دیده ام در حال جمع گندم است
آتشی بفروخته ام تا خوشه چین ویران شود
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 8:48 توسط فرهاد
|