بیغوله زاغان
در این بیغوله که زاغان لانه دارند
سراغی از گل و شبنم نمی یابی
سرشت آدمی را دیو پنداشت
دگر در این دیار انسان نمی یابی
چه سرخ است و چه زیبا آن سیب گندیده
در اینجا جز شرر بر دامن سبزه نمی یابی
چراغ خانه ها یک یک پریشانیست
تو در سوگ صدا بلبل نمی یابی
ره کج رفته ای در این بیابان
که در راه خودت مقصد نمی یابی
درون قلبها هیچ گرمی نیست
تو در سوز زمستان گل نمی یابی
بگیر دستم که عمرم روبه پایان است
که در فردا نشانی از من تنها نمی یابی
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 7:49 توسط فرهاد
|