خار صحرا
بد به حال آن کسانی که بی عشق باختند
در میان زندگی آتش برایم ساختند
هیچ مهری را نبود اندر میان دوستان
چون که با آن اسب سرکش بر تن من تاختند
جمع یاران بوده اند لیک درمانم کجاست
هیزم خشکیده ام آتش به جان افراختند
چون مثالی سرو سایه دارم بر چمن
چون که یاران آمدند تن با تبر انداختند
دل چنان سوگند که بر گل دل مبند
خار صحرا شرفی دارد که بر دل ساختند
دل مسوزان در خیال خانه داور شدن
سر حق را گوش کن، دل را به جان پرداختند
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:29 توسط فرهاد
|