تیغ جفا
غرورم را میان تل خاکستر رها کردی
نمی دانی تو با قلبم چه ها کردی
شکستی این مرد را در درون خود
عجب دیوانه وار دستی به دامان جفا کردی
دوچشمم غرق بارانی است که از لطف شما باشد
عجب ابری به سوی چشم من رها کردی
تو غمگین کرده ای گلهای یاس و سوسن دل را
ز بس در خاطرت پیمان گل کردن به پا کردی
من چون سرو را خم نموده این سیه روزی
گمانم باز هم پیمان با تیغ جفا کردی
درون خانه ات افروخته ای آتش میان شب
من بیچاره را هیزم درون خانه ات کردی
نمیخواهم بگویم شرح حال این سیه روزی
ولی بیچاره تن از دل جدا کردی
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 15:38 توسط فرهاد
|