مرد پوشالی
تو میگویی که در شهرت سخن از عشق ممنوع است
سخن از عاطفه مرده سخن با دوست ممنوع است
تو میگویی دگر سیرم از این عشق دروغینت
از این حال عجیب تو از این حرفهای سنگینت
تو میگویی چه بیهوده میان ما سخن باشد
میان قلب ما پیوند چه سودی و ثمر باشد
تو میگویی گرفتاری ، گرفتار دل سنگی
که در من تو نخواهی یافت نشانی از دل رنگی
تو میگویی رهایم کن رها از درد تکراری
رها از هرچه خواهد بود رها از حرف دل داری
ولی جانا نگاهم کن تو در حال پریشانی
چنان در خود فرو رفتم که دردم را نمی دانی
من بی چاره دل روزی سرود شوق میگفتم
ولی حالا چه میبینی تو از این مرد پوشالی
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 16:31 توسط فرهاد
|