قصه فرهاد
سخنم از سر عشق است و تو بدت می آید
سخن از مهر و محبت که شود جان به لبت می آید
نتوان گفت درود چون که تو بدرود شوی
پس سلامی نتوان گفت چون تو بدت می آید
نتوان بر تو نظر کرد که بیچاره شوی
چون که تو از من و این دلت چه بدت می آید
حال که تو مست و خرابات پی یار شوی
من بی عشق دگر از تو و این درد بدم می آید
دگر از هر چه که عشق است بدم می آید
دگر از گل شقایق بدم می آید
دگر از مقصد سنگین رسیدن به شما
به همه چیز و همه کس بدم می آید
بیستون کنده شد و عشق به جای نرسید
دگر از قصه فرهاد بدم می آید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 16:8 توسط فرهاد
|