فریاد فریاد
زاشک دیده ام چون خون فشاند
ز بهر دیدن دوست فریاد فریاد
صدایم از دهان دوست زیباست
ولی جز یک فغان بیداد بیداد
دو چشمم از جمالت اشک باران است
به غیر از یک نظر بر قامتت ای داد ای داد
تنم از ضربه شلاق آن زلف سیاهت
چو جان بر تیغ آفتاب رفت برباد برباد
چو عشقت آتش است تن هیزم سرد
چه دودی میکند این قامتم در یاد در یاد
ز شوق دیدنت سختی چه سهل است
زند با تیشه بر کوه بلند فرهاد فرهاد
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 10:12 توسط فرهاد
|