مرا مرغی بدان جانا
که پر بر زیر باران است
نفس بسته میان رعد
که در آماج طوفان است
پرم را بسته ای ای دوست
ولی پرواز به یاران است
چنان جان بر کفم از تو
که دشمن از تو حیران است
قفس را برده ای در باغ
ولی این دل چه نالان است
مکن با من جفا جانا
که عادت کرده بی جان است
برای روز وصلت جان
مرا جان دادن آسان است