چون برگ خزان بر ره این باغ نشستیم

برخود نگریستیم و وز عشق خجستیم

تا بر سر این راه که فراش نبودش

جمع سخنان بود که در هم شکستیم

حرفی ز صبا بود میان گل و گلبرگ

تا بر سر ما شد به یکباره گسستیم

چون باد صبا در ره این باغ نمودش

در فرش پرین باد به هر سو بجستیم

هربرگ به خودی رفت پی باد

تنها شده ام من بگویم که هستیم

چون بر سر راهم نمود تاخت طاقت

برخود نهراسیم که از بند برستیم