پند پیر
به یک جای شنیدم من ز پیری
که چون گوشش دهی پندی بگیری
میان بوستانهای باغ این دهر
یکی را گل به روی من اجیری
چه شبها و چه روزها در کنارش
برای حفظ گل، این جان نمیری
به زیر آفتاب گرم و سوزان
برای گل کشید، جویی مسیری
زبهر زیستن گل در گلستان
هرس میکرد علف همچون شمیری
تمام روزها همچو دایه
پرستاری بگرد چون جان اسیری
به فصل سرد و پائیز و خزانش
نبردی کرد با برف چون امیری
تمام فکر آن مشغول گل بود
که چون آفت ز گلها ، گل نگیری
ولی چرخ فلک دوری دگر کرد
سپهر داستان کرد چون سمیری
ز فصل سبز بادی روان شد
صبا بر باغ شد چون هژیری
به گوش گل نواخت آهنگ مستور
برای گل فشاند عطری عبیری
به ناگه گل دلش را در به در دید
به باد تقدیم کرد جان چون حریری
به روی پیر مرد رخ را بتاباند
به زیر وعده زد گل چون صغیری
صبا گلبرگ گل را با خودش برد
تن بیمار گل ماند در ضمیری
از آن روزی گذشت ، مرد پیر گشته
به کنجی در نواخت سازی نفیری
ازآن رعنا که قد همچون الف بود
مثال جیم گشت پیر چون خمیری
شنو جانا سخن از پیر دانا
که افسار دلت دار، چون بصیری
توضیحات : اجیری ( عادت کردن ) ،شمیری ( فرد ماهر ) ،امیری ( فرمانده ) ،سمیری ( افسانه گو ) ،ضمیری ( درون دل ) ،بصیری ( دانا )