دود است نمی بینی از قلب نحیف من

آتش زده ای جانا بر جان شریف من

سودای دل فرهاد اندیشه شیرین است

خسرو نتواند بود در عشق حریف من

گه توبه و غم خواری گه می به جگر داری

از خود که چه میپرسی در چشم ظریف من

پرسی ز دلم آیا عشقت به سرم باشد

از مست چه میجویی با عقل سخیف من

چون قبله گه عشاق سر منزل مقصود است

پس قبله من عشق است در دین حنیف من