برو ای صوفی دانا برو از منع قافل شو

که تا لب بر می صافی نگویی همچنین کافی

برو از دست این ایام شکایت بر خدا بردار

که او احوال میداند سرشتش بر تو هست وافی

برو جامی ستان از پیر دریا و بیابانها

صحت دارد که نالان است ولی دارد می صافی

برو خلوت گزیدن را ز ترس دوزخش بردار

در آن دنیا ملائک هست که بر تو می دهند شافی

جفا کاران دنیا را ترحم دست ملت نیست

که او داند چه خواهد کرد ز دست مردم جافی

برو صوفی که چون خرقه ز اندامت براندازی

بخواهی دید حریفان را به دنبال سرت قافی