دیری است که در وادی ما

سخن از مهر و محبت مرده

قلبها یخ زده است

سخن از کالبد قلب یخی در کار است

کس دگر با دل کس بیگانه

سخن از عشق نماندست اینجا

سخن از معرفت و عشق دگر اینجا نیست

همه مشغول همیم نه به فکر دیگر

جملگی یخ زده ایم تا نماند باور

سخن از قلب یخیست

که در آن جا عشق و مهر ممنوع است

همه سر در بر خود

همه مشغول نبرد با دل خود

که چرا عاقبت ما چنین میگردد

سرزمین یخ

قلب یخ

همه جا یخ زده است