ضخم درخت
من در ختی خشک و پیرم
که تنم غرقه ضخم است
ضخم من ضخم تبر نیست
ضخم من جای دو اسم است
روزگاری از روز
دو نفر با دو صد خاطره اینجا بودند
عهد پیمان بستند و به من بنشستند
با دو دست یک تیغ
عهد و پیمان بر تنم میدادند
تا هیچ کم نشوند تا هیچ گم نشوند
روز گاری از روز
روزی آمد یک یار
با دو چشم خون بار
ضد بر تنم تبر
که چرا عهد خود بشکسته
که چرا پیمانه را بشکسته
با دو چشم گریان
آتشی بر پا کرد
تا که من ویران کند
غافل از این می بود
تا که عهد در قلب است
زد شعله بر تنم
تن رنجور را بسوخت
من در ختی خشکم
خشک از دست بشر
در دلم چیزی است
عهد با غیر بشر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 11:11 توسط فرهاد
|