کوه یخ
قصه ای آغاز است
غصه درد دلم است
در شمال دنیا
آن ور قطب شمال
تکه کوهی مانده
وسط آب و خیال
کوه یخ در دل آب
سفر آغاز نمود
آب بر کوه کوبید
باد بر آن تازید
کوه کم کم دور شد
رفت بر سمت جنوب
جای گرم دوستی
آفتاب داغ و تموز
کوه چون اشک شد
قطره قطره آب شد
تا تمام آن رفت
یاد آن را باد برد
قطره قطره وجود
رفت در دل آب
نام آن را آب شست
یاد آن را باد برد
دگر از آن هیچ نیست
آن دکل از دل یخ
هور بی رحم جنوب
با تبر زد به یخ
یاد آن کوه بلند
در دل یاران ماند
چون که کوه من بودم
رفتم اندر دل و جان
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 10:53 توسط فرهاد
|