دیو و دلبر
در میان دل یک دیو سیاه
شاخه رز سفیدی پیداست
هیچ کس با دل او یار نبود
هیچ کس هم دل و هم ساز نبود
به گمان اینکه
دیو شهره به مردم خواریست
دیو شهره به دوست آزاریست
همه از آن به دروغ یاد شدند
غافل از این بودند دیو عاشق شده است
در میان حجم انبوه بدن
در میا آن دل ، دل سنگ
خود نمای میکرد شاخه رز سفید
دیو و دلبر همگی در دل کوه
دور تر از چشم جماعت بودند
که مبادا به دروغ گل پرپر کنند
شیشه عمر دل دیو شکنند
و به تهمت زدنی دیو از پایه کنند
باید این را دانست همه از یک بدنیم
نکند با سنگی به سراغ دل دیوی آیی
و به قصد شکست دل دیو آتشی افروزی
نکند در دستت خنجری پنهان است
تا که از پشت زنی بر دل دیو
شاید آن دیو خود من بودم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:20 توسط فرهاد
|