صدایم  دائما" بر لب نشیند

ولی آیا سخن در گوش هم هست

نمی دانم چرا من عشق را بر زبان آرم

ولی آیا کسی مدهوش هم هست

چنان دیوانه وار حرف دلم را بر زبان گفتم

ولی چون سایه شب از دلم رفتی

نمی دانم گناهم چیست

که چون پروانه از شمعش گریزانی

چنین گفتند که عشقت بی سرانجام است

ولی جانا بیا و حرف مردم را مجازات کن

تو شمع من ، منم پروانه عشقت

چه گرم است شعله شمعت

که میسوزد پر پروانه عشقت

به گوشم میرسد دائم  سخن از دل مگو جانا

که در گوشم کسی دائم سخن از عشق میگوید

ولی جانا چنین است سرنوشت من

من دیوانه سخت مدهوش دلت گشتم