قصه دل
دوباره قصه درد دلم آغاز شد
دوباره اشک در دلم فراوان شد
دوباره این دلم غرق ماتم گشت
دوباره دست درون جیب خالی شد
دوباره صورت ما سرخ به سیلی است
دوباره نان گرانتر از قیمت جان شد
دوباره نفیر دیو کشت عشق فردا را
دوباره سرزمین من غرق طوفان شد
دوباره آفت جنون خشک کرد باغ دلم
دوباره آتش کینه سوزاند چشم دلم
دوباره کودکی در میان باد
به زیر چکمه قدرت نشت در دل خاک
دوباره جنگ و نبرد و ستیز با دشمن
دوباره اشک یتیم ، نبرد با اهریمن
دوباره مردم بیچاره به زیر بمب و بلا
دوباره جنگ دوباره رزم و جفا
چگونه میشود سخن عشق در میان آورد
چگونه میتوان به یتیم نان به جان آورد
چگونه می توان به قناری شوق پر را داد
چگونه می توان به وطن زنده بودن داد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:24 توسط فرهاد
|