غم
هیچ میدانی چرا شعر من غم است
شعر من غم نیست درد یک دل است
چگونه می توان شعر خوش نوشت
که در دل من و تو غم و ماتم است
چگونه می توان نغمه های خوش سرود
به جایی که در آن گریه و غم است
بنگر بر زمین سرد که کودکی درون آن
برای نان شبش غرق ماتم است
نظر به چپ بینداز آن پیر را ببین
به روی صندلی چرخ داد چشم به دست توست
برای لقمه ای نان یکسره غم است
به کوچه های خاکی کنار شهر
نظر بینداز ببین چون که ماتم است
زنان و مردان درون خاکی شهر
برای یک وجب نان جنگ و ماتم است
به دیده های پر از اشک یک یتیم
بنگر از چه رو غم است
صدای ناله و شیون از درون خانه ها
به گوش میرسد ، گوش کن غم است
کنار گور شهر نشسته اند به نظر
که کی مرده ای رسد جشن و ماتم است
چگونه می توان پیره زن را ندید گرفت
کنار سفره خالی مانده و غم است
بگو چگونه می توان که شعر خوش سرود
در این جهان که همه غرق ماتم است
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:39 توسط فرهاد
|