در درون مزرعه یک مترسک تنهاست

آغوش باز کرده به امید رویاست

قافل از رسم زمان که اگر تنهایی

که اگر ایستاده چون ستون در بادی

کمرت خم گشته از هجوم تند باد

هیچ کس اینجا نیست که بگیرد از تو یاد

یک مترسک تنها همدمش خار و خص است

در درون بدنش همه جایش علف است

همدمش زاغ سیاه قافل از اشوه و ناز

می نشیند بر او می پرد بر آن سو

رسم دنیا این است که همش تنهایی

باز کرده دست خود در پی رویایی

باد بی رحم صبا خرد کرد پشت مرا

تا تو آخر آیی سرکنم تنهایی