یک غزل مانده میان زندگی

یک وجب راه هست تا پایندگی

یک سبر گندم برای دوستان

یک افق پیداست برای مرگ یاس

برای مرگ افتاب چون سیل روانیم

برای جان مهتاب دائم خزانیم

برای قلب مملو از حس کینه

برای شاپرکها هم خزانیم

به گلبرگ شقایق در درون آب

به آواز چکاوکهای بی پرواز

به خورشید بدون نور در فردا

به جاری بودن آن نور در صحرا

به تک قطره باران بی معوا

به جان خسته آن پیر بی فردا

به هرچه هست و خواهد بود سوگند

برای شادی آن پیر سوگند

غزل را مینویسم روی قلبم

که عشق در هر زمانی هست مرهم