باز این دل هوای باران دارد

باز نور رفته هوای طوفان دارد

مثل برگی که اسیر است دست باد

مثل یک قو که میروم تا ته یاد

به گمانم منفسم سنگین است

و قتاری دلم در قفسش زندانیست

آسمان در دل من غمناک است

و زمینش تشنه و رنجور است

دوست دارد که به آن قطره باران بارد

و به سرمای وجود همچو آبی بر آتش باشد

و صد افسوس که هر تبسمی افسانه است

من درون کلبه و خانه خود

یک شمع از وجود خود افرخته ام

همچو پروانه مجنون به دورش گردم

به امید روز و فردای قشنگ

به امید آسمانی آبی و رنگارنگ

و چه اندوه که این رسم زمان می باشد

پر و بال دلم من را شمع سوخت

شعله شمع مرا ویران کرد

و دلم را به خاکستر این غم نشاند

چه تفاوت دارد که در این آتش ویرانگر عشق

همچو شمعی باشم یا که پروانه محبوب دلت

آتش عشق و جنون هر دو را می بلعد