سرزمین
سرزمینی دارم
که در آنجا همه کس تنها یست
و خدا از دل آن موطن من
سفری سخت برایم دیده
همه جای این شهر
مردمان در خوابند
هر چه هست در این شهر
ناله و اشک یتیم
و کلاغان سیاه بدکار
می پرند چون بازی
تو در این شهر نخواهی شنید آوازی
و قناری قشنگ بار خود را بسته
و سفر تا ته دنیا از این شهر کرده
و چه سرد و بی روح
زمستان همه جا را بلعید
در میان رودها
جوی خون افتاده
و شقایق در میان دل آب
چون اسیر مرگ است
و چه ننگین تر از آن
ماهی تنگ بلور
در میان و وسط جاده خشک
به بالاو کنارش پر زد
تا که جان را
به تنگ بلورش بخشید
چه تفاوت دارد
که در این شهر فرنگ
طوطی نیک سخن روز باشی
یا که بازی زیبا
در میان دل کوه
تا کلاغان در این شهر هستند
تو تماما" ننگی
که پر پرزدند را بستند
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:3 توسط فرهاد
|