سرگذشت عشق
سرگذشت غم عشقت بگفتم با شمع
آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد
من که خود وادی عشاق شدم
سرنوشت بر تن من تاخت و ویرانم کرد
روزگاریست که از کرده پشیمان شده ام
جای اشکیست که از توبه پشیمانم کرد
شب به هنگام سحر نغمه من اشک و دعاست
سخن عشق مرا ساده پریشانم کرد
کوه سختیست که باید بکند آن فرهاد
تازه آغاز سخن بود که بیمارم کرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 14:22 توسط فرهاد
|