سرگذشت غم عشقت بگفتم با شمع

آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

من که خود وادی عشاق شدم

سرنوشت بر تن من تاخت و ویرانم کرد

روزگاریست که از کرده پشیمان شده ام

جای اشکیست که از توبه پشیمانم کرد

شب به هنگام سحر نغمه من اشک و دعاست

سخن عشق مرا ساده پریشانم کرد

کوه سختیست که باید بکند آن فرهاد

تازه آغاز سخن بود که بیمارم کرد