حلقه زلف
ای که آن حلقه زلفت نشست در یادم
من همان بنده عشقم که تو دادی جانم
روزگاریست که از عشق پریشان شده ام
رند و بازیچه پیران و جوانان شده ام
بر ره کوی تو منزلگه و مقصود چه سود
توتیای چشم تو چون آتشی در پود بود
ای که خاک قدمت قبله گه و معبود است
نظری بر من مسکین بیفکن ای که لطفت جود است
در نمازم حلقه زلف تو در یاد و روانم آمد
تا سحر سجده بکردم تا که جانم هم آمد
وصله تو در ذهن چو شیرین ترین شیرین است
آنکه عقل از سر فرهاد ببرد شیرین است
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:57 توسط فرهاد
|