ای که آن حلقه زلفت نشست در یادم

من همان بنده عشقم که تو دادی جانم

روزگاریست که از عشق پریشان شده ام

رند و بازیچه پیران و جوانان شده ام

بر ره کوی تو منزلگه و مقصود چه سود

توتیای چشم تو چون آتشی در پود بود

ای که خاک قدمت قبله گه و معبود است

نظری بر من مسکین بیفکن ای که لطفت جود است

در نمازم حلقه زلف تو در یاد و روانم آمد

تا سحر سجده بکردم تا که جانم هم آمد

وصله تو در ذهن چو شیرین ترین شیرین است

آنکه عقل از سر فرهاد ببرد شیرین است